ما را چه به فوتبال هر چه بر سرمان می آید از دست این میرزا جواد جوان دیلاق تازه به شهر آمده است که در همسایگی ما به سر میبرد توی منزل نشسته بودیم و به فکر این بودیم برای شماره جدید چه بنویسیم زنگ در به صدا در آمد در را گشودم جواد میرزا این جوان دیلاق،بی هنر و بی تربیت به شدت اصرار میفرمود که با او به استادیوم برویم تا به تماشای بازی بپردازیم.ما که تا به حال در عمرمان از این کارهای زشت و خلاف ادب انجام نداده بودیم از میرزا جواد خواستیم عذر مارا بپذیرد.آنقدر اصرار فرمودند که اگر نمیپذیرفتیم بدون شک بر سر اصرار های بی موردش مغز نداشته اش را روی دیوار میپاشیدیم.کتابی را زیر بغلمان زدیم و همراه میرزا جواد راه افتادیم.جلوی استادیوم که رسیدیم با دیدن جمعیت حاضر دوباره از میرزا جواد عذرمان را خواستیم و قلبمان را بهانه کردیم که ما نمیتوانیم در این ازدحام برای یافتن بلیط یقه خودمان را پاره کنیم.میرزا جواد با لهجه مسخره اش گفت من قبلا یقه همه شان را پاره کرده ام بلیط دارم.بی وجدان فکر همه جا را کرده بود.وارد استادیوم شدیم و نشستیم مشغول خواندن کتابمان شدیم میرزا جواد هم به همراه جمعیت به زمین و زمان فحش و بد و بیراه میدادند.همش بزن و برقص بود و فحش بازی نمیدانیم فوتبالش کی شروع میشد!!!.چند دقیقه ای گذشت و هیجان بازی بالا گرفت خودمان رفتیم طبل را گرفتیم ما میزدیم و میخواندیم و میرزا جواد میرقصیدو مردم هم همراه ما یکصدا فریاد میزدند جان شما تنها جایی بود که انقدر آزادی دیده بودم بسیار طرب مینمود و در مواقعی که دوربین روی ما می آمد با دست جلوی صورتمان را میگرفتیم باصطلاح خودمان را شطرنجی میکردیم .دلمان برای این سرباز ها می سوخت پشت به بازی شادی ما را نگاه میکردند گذاشته بودندشان یک موقع از این نرده ها بالا نکشیم آخر اگر میشد میرفتیم دمپاییمان را میکردیم توی حلق داور.چه حالی میداد آقا بعد بازی رفتیم سوار اتوبوس شدیم و شصت تا موتور یگان ویژه اسکورتمان میکردند.فکر نکنید ما جو گیر شده بودیم و در اعتراض به وضعیت موجود شهر و شهرداری یا اوضاع بلاتکلیف استانداری هر چه شیشه اتو بوس بود شکستیم .نه آقا آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود اتوبوس ها یکی پس از دیگری منفجر میشدند شاهدمان اینکه چند نفر هم به همراه شیشه ها بیرون افتادند. .تقصیر خودشان است اتوبوس هایشان پنجره دارد پنجره هاشان شیشه دارد فشار می آید میشکند.نشکند هم جوانیم دلمان میخواهد بشکنیم.
آقا ما هفته آینده هم میرویم
پسرک صبح که از خواب بیدار شد عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود.هر گز نمیتوانست آنچه را شب گذشته دیده بود فراموش کند.باید آنچه را روی داده بود افشا میکرد بسیار با خودش کلنجار رفت.تلفن را برداشت قبل از گرفتن شماره، یک بار دیگر آنچه را دیده بود با خود مرور کرد.
تقریبا ساعت 1 نیمه شب بود.بی خوابی به سرش زده بود گرمای هوا قدری آزارش میداد،برخواست تا پنجره اتاقش را باز کند.پرده را کنار زد زیر نور مهتاب صحنه ای را دید که تا عمر دارد فراموش نمیکند یک نفر به سختی مشغول کشیدن چیزی به روی زمین بود و یک نفر دیگر مراقب اطراف بود.بوی تعفن آزارشان میداد.آن مرد کشید و کشید تا به زمین خالی روبه روی خانه رسید.ردی که از کشیدن جسم روی زمین ریخته بود پاک کردند.همانجا رهایش کردند و فرار.
بیچاره ای که آنجا رهایش کرده بودند را میشناخت چند بار او را درب منزل همسایه شان دیده بود اما همسایه ها طوری شکایت کردند که دیگر در آن محل پیدایش نشد.و حالا دوباره…
پسرک قدری اندیشید و بسیار مصمم شماره ها را پس از دیگری گرفت.خانمی از آن طرف جواب داد بفرمایید:پسرک با صدایی لرزان گفت
شما که بار اول10000 تومن از مردم پول گرفتین ماه به ماه هم میاین . 1000تومن میگیرین نمیتونین این سطلای بازیافت رو مدیریت کنین که یه محل سطل داشته باشه و یه محل نداشته باشه.اونیم که داره نصف شب بخاطر بوی گندش با هزار دوز و کلک نیاره تو یه محل دیگه ولش کنه؟واقعا انقد سخته مدیریت و شست و شوی این سطلها
حالا اصلا ما بگوییم پسرک هیچ بابا به خدا من نویسنده هم عاصی شدم.از آنجا که همسایه هامان به توافق رسیده اند که مضرات سطل بازیافت بیشتر از منافع آن است نیمه شب آنرا به محلی دیگر انتقال دادیم.اصلا چرا دروغ؟منزل پسرک دو کوچه بالاتر از کوچه ماست.آنها هم که پسرک دیده بود من و ابوی محترم بودیم.علاوه بر آن شب به شب مانند دزدها بسیار محتاطانه میزنیم بیرون میرویم زباله هامان رامیندازیم توی سطل محله پسرک.
شما را به حدا قسم اگر یک موقع بلا به دور ،گوش شیطان کر این شبگرد محلمان که برج به برج با موتورش میاید و فقط میاید هزار تومان میگیرد و میرود یک شب وظیفه شناسی اش گل کند و برای اولین بار به سرکشی بیاید تکلیف ما چیست فکر نمیکند ما از آنهایی هستیم که شب ها می آییم و آیفن میدزدیم و حالا امشب هوس سطل آشغال دزدی کرده ایم؟
در دهات داشتیم فقط یک کدخدا،هی هی هی شهر چه چیزهای اضافی دارد:شورای شهر،فرماندار و شهردار و هر شب باید میرفتیم سر وقت یکی از اینها و کمی به فکر می انداختیمش.بسیار بر ما سخت میگذشت.نزد یکی از بستگانمان که معاون اداره نقل و انتقالات وجدان های کاری است رفتیم و شرح حال باز گفتیم.گفت چاره دردت نزد ماست.شهری میشناسیم که اگر آنجا بروی کسی به تو نیاز پیدا نمیکند.از لحاظ کاری با آن روستا که بودی فرقی ندارد فقط اینجا وجدان کاری به کار نمی آید پس بگیر و بخواب.وسایلمان را جمع کردیم و به آنجا رفتیم آها، به این می گویند شهر، شهر قبلی بسیار بر ما سخت میگذشت.اولین مزیت اینجا این است شهردار ندارد بیستر کارمان با آقایان و طلاب و شورا و استاندار است.یک نفر کمتر پس کارمان کمتر .میگویند اینجا مافیا دارد مافیایی که نمیگذارند شهردار انتخاب شود.این را من نمیگویم یکی از آقایان شورای شهر میگفت.راست و دروغش به گردن خودش.این جا یک رفیق خوب پیدا کرده ام. اسمش عذاب وجدان است بر عکس ما بسیار کار دارد دیشب منزلشان بودیم که زنگ زدند و گفتند ماموریت پیش آمده می گویند یکی از آقایان گفته عملکرد مسولین را نقد کنید.گمال کیف کردیم و یاد مثل معروفی افتادم که میگوید یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران این آقا جوالدوز را به دیگران زده الان هم من و عذاب وجدان داریم میرویم سوزنش را بزنیم
این که میگویم بدون شک توی زندگی شما نیز اتفاق افتاده. و روراست بگویم هرکس بگوید نه دروغ گفته.بدون شک توی منزل شما هم شب هایی که مهمان داشتید تا قبل از ورود میهمان میوه ها و شیرینی ها پنهان میشدند.و اگر میخواستید ناخونک بزنید کتک مفصلی میخوردید. نه فقط شما بنده هم بسیار از این تو دهنی ها خورده ام.مهمان ها اتاق جدا داشتند و همیشه پرتقالشان، درشت و بدون هسته بود و پرتقال مصرفی منزل از آنها بود که وقتی میخوردیم باید دستمان را جلوی دهانمان مشت میکردیم و پرت و پرت هسته میدادیم بیرون بدون شک شما با این صدا آشنایی دارید تازه وقتی مادر سینی را میگرداند میفهمیدید توی خانه شربت هم داشته اید و این خبر جایی رسوخ پیدا نکرده همین الان هم مادرم بالای سرم نشسته و میگوید اگر اینها را بنویسی دهانت را پر خون میکنم باید اینها که من میگویم بنویسی:همیشه جای آب مادرمان به ما شربت میداد هیچ وقت میوه ها و شیرینی ها پنهان نمیشدند و هرگز به خاطر این چیزها کتک نخورده ایم و برادرم هرگز به خاطر خوردن بیش از حد خیار در منزل بی بی قمر آویزان نشده . پرتقال میخوردیم بدون هسته اندازه سرمان
این ها که میگویم نه اینکه بخواهم عقده های دوران کودکی خودمان را به رختان بکشم چون خود شما هم چندان از آن بی بهره نبوده اید.هدف این بود که به شما بگویم رودربایستی با مهمان ها یا با هر کس دیگری و همچنین پنهان کاری ها همیشه در زندگی ما بوده.اگر کسی را ببینیم که زیپش باز است رودر بایستی نمی گذارد حرفی بزنیم بعد آنقدر نمیگوییم تا در حالی که نگاهمان روی زیپشان است بخندیم و کتک مفصلی بخوریم.این رو در بایستی همه جا بوده و هست حتی توی جامعه مثلا اگر میتوانید بروید به یکی از آقایان شورا بگویید زیپتان باز است بدون شک کتک بیشتری میخورید تا موقعی که به ایشان بخندید.این که میگویم زیپشان باز است نه اینکه همه بروید جلوی ساختمان شورا ردیف شوید وقتی زیپشان را دیدید هورا کشید.منظورم این است مثلا شما نباید بروید به آقایان شورا بگویید این چه بلایی است به سر مردم این شهر می آورید.متوجه شدید؟مثلا اگر دانشجویان قرار است یک موقعی یک جایی تجمع کنند نباید به زیپ کسی نگاه کنند.مسوولین محترم این استان هم همیشه پرتقال درشت ها را قایم میکنند حالا اگر جرات دارید ناخونک بزنید یا برای دیگران بنویسید که ما پرتقال هسته دار میخوریم...
پدر فرمود نه فرزندم آنچه با آب کار میکند شکم کارمندان است من ماشینم را با گاز روشن میکنم احمد آقا از روزی که بنزین سهمیه بندی شده با نفت روشن میکند و عباس آقا با خون دل
عزیزان نظر من این است اگر اسب و الاغ گیر آوردید چه بهترر با آن بروید سفر ولی لازم نیست حتما کافر شده و به کارهای استکباری مثل سفربپردازید سفر یعنی چی؟
بنشینید توی منزل جلوی تلیویزیون از اخبار سهمیه بندی آگاه شوید .میتوانیم بنشینیم توی منزل فیلم های سینمایی تکراری را نگاه کنیم.ما خودمان توی منزل مسابقه ای گذاشته ایم دیالوگ فیلم های سینمایی را جلو جلو با همان لحن بیان میکنیم.بسیار صفا دارد
اما خدا وکیلی از حق نگذریم برنامه های تلویزیون برنامه های تلویزیون را نمی توان نگاه کرد
تصور کنید توی آمریکا نشسته اید جلوی تلویزیون -روی کاناپه لم داده اید و فیلم های نیکل کیدمن و تام کروز را نگاه می کنید -آن هم به زبان اصلی.به قسمت های حساس فیلم(لعنت بر ذهن منحرف بعضی جماعت) که میرسیم پیام بازرگانی میپرد وسط و به شوق دیدن ادامه فیلم همه پیامها را میبینید
حالا توی ایران بالش را پرت میکنید و ولو میشوید.تلویزیون را روشن میکنید -اسبی در حال چریدن است ناگهان پیام بازرگانی!کانال زا عوض میکنید مزدی روی صندلی آرامش نمیگیرد بالا و پایین میپرد و از الفاظ و اصطلاحات جلفی چون شبتون قشنگ-جیگرتو بخورم بیننده محترم-صبح تا شوم-کلوم آخر و قدری دیگر الفظ زننده استفاده میکند قدری از میهمان برنمه دعوت کرده سپس با او به ستیز میپردازد.چندشمان میشود و از آمدن پیام بازرگانی خوشحال میشویم.
حالا وضع انقدر ها هم بحرانی نیست دارد یک کار هایی میشود قرار از پول حاصل از صرفه جویی بنزین را جمع کنند و برای ماشین های پارک شده در حیاط منازل جاده بسازند تا ما دیگر توی خانه ننشینیم و تلویزیون نبینیم.
اما من پیشنهادی بهتر دارم برایمان کاروانسرا بسازند به شرطی که شما هم قول بدهید بی اندزه از الاغ هایتان کار نشکید چون ممکن است یونجه هم سهمیه بندی شود
فرزندم اکنون که پس از طی مدارج تحصیلی به زیر پرچم بیگانه رفته ای صلاح دیدم چند خطی از جوانی ام برایت بگویم از هزار و سیصدوهشتادوشش تا سرمشقی برای زندگی ات باشد .میخواهم به تو بگویم این امنیت اجتماعی آسان به دست نیامده.شاید باور نکنی آن زمان سر مسوولین خیلی شلوغ بود به قیمت مسکن-کارت هوشمند سوخت-انژی هسته ای...اما آنان آنقدر به فکر مردم بودند که همه این مشکلاتشان را رها کرده و به فکر تامین امنیت اجتماعی برای من و تو بودند.
برایت بگویم که شوهر خاله ات اراذل اوباش بود از خروس بازی خسته شده به اردک بازی روی آورد و نام سعید خان را بر جوجه اردکش گذاشت اما در انتخاب اسم اشتباه کرده بود چرا که سعید خان بزرگ شد و در حضور الوات محله بالا تخم گذاشت این مسئله باعث درگیری خونینی بین دومحل شد.
فردا روز شوهر خاله ات را دیدم دامن قرمز به پا کرده آفتابه به گردن و سوار بر الاغ از زیر بازارچه عبور میکرد و نظمیه چی ها به دنبالش.مردم هم به تماشا آمده بودند.جلو رفتم و گفتم چه میکنی مرد ناحسابی آبرو داریم که جوابی دندان شکن به من داد او گفت:من دارم به برقراری امنیت اجتماعی در این آب و خاک کمک میکنم.
فردایش زنی را دیدم که از پنجره مینی بوس با شوهرش که بیرون بود صحبت میکرد و مرد میگفت خیالت راحت همین امشب میروم و چادر مادرم را میگرم و میآیم آزادت میکنم. این تلاش برای برقراری امنیت اجتماعی انسان را به حیرت وا میداشت.مینی بوس پر بود از بانوان بد حجابی که می رفتنتد به تامین امنیت اجتماعی کمک کنند.
روز بعد نظمیه چی ها باز هم با همان مینی بوس سر همان چهار راه ایستاده بودند.هرکس از جلوی آنها رد میشد دستانش را لحظاتی بالا نگاه میداشت سپس عده ای خودشان بازبان خوش میرفتند و سوار مینی بوس میشندند.آری فرزندم مردانی که نافشان موقع بالا بردن دستانشان بیرون می افتاد بد حجاب بودند و با نظمیه چی ها میرفتند تا به تامین امنیت اجتماعی کمک کنند.
چند روز بعد چند تن از کارمندان و روسای ادارمان را دیدم که از پنجره همان مینی بوس برایم دست تکان می دهند.آری معتادان هم داشتند میرفتند که به تامین امنیت اجتماعی کمک کنند.
فرزندم این ها را گفتم که بدانی امنیت اجتماعی چیست و چگونه بدست می آید.گمان نمیکنم آنجایی که تو زندگی میکنی امنیت اجتماعی وجود داشته باشد پس تو هم میتوانی به عنوان یک شهروند مسئول سوار بر الاغ و آفتابه به گردن و با دامن قرمز از بازارچه پاریس عبور کنی تا امنیت اجتماعی برقرار شود.
اما تلاش نکن سوار بر مینی بوس شوی چون ۱-آن جا همه اعم از مرد و زن نافشان بیرون است۲-دهانت را پر خون میکنم اگر در نقش یک یک رئیس یا یک معتاد به جامعه کمک کنی